اگر به برنامه های تفریحی با دوچرخه علاقه و دیدن اسبهای وحشی، روباه و خرگوش دارید، پائینی رو از دست ندید:
تور میان کاله
+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم آذر 1388ساعت 21:28  توسط سارا
|
- می خوای در آینده چی کاره بشی؟
- اول دکتر، بعد کارمند بانک، بعد پلیس و بعد هم نون خشکی!
+ نوشته شده در سه شنبه سوم آذر 1388ساعت 20:56  توسط سارا
|
مدیریت، کارکنان و دانشجویان دانشگاه آکسفورد در سوگ از دست رفتن عزیز هم دانشگاهیشان دکتر کردان سیاه پوش شدند.
+ نوشته شده در دوشنبه دوم آذر 1388ساعت 20:11  توسط سارا
|
نیکو خردمند دوست داشتنی ترین مادر سینمای ایران، امروز درگذشت. خیلی ناراحتم، برای شادی روحشون دعا کنید.
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم آبان 1388ساعت 20:43  توسط سارا
|
برادرم یه برنامه ی مکانیزاسیون برای یک ارگان دولتی می نوشت. به قدری شرط و شروط اضافه کردن، آخرش برادرم گفت بابا یه گزینه ی اینپوت می ذارم برای سایز گردن، تصمیمات رو بعد از دریافت گردن کلفتی ارباب رجوع می گیره!!
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم آبان 1388ساعت 17:45  توسط سارا
|
باز صد رحمت به دلنوازان در برابر این اتمام مسخره ی شمس العماره! در برابر این همه خواستگار خوب باید امین حیایی بی هیچ زحمتی، با یک نگاه دل خانم لیلا خانم رو برباید و باقی ماجرا!
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388ساعت 22:30  توسط سارا
|
کار مهمی که در جهت اصلاح الگوی مصرف می شه انجام داد، انتساب آقای محمد جواد لاریجانی به سمت ریاست جمهوریه. به دلایل زیر:
1. می تونن جلسات سران سه قوه رو تو منزل یکی از سه برادر تشکیل بدن که هم بیت المال ذخیره بشه و هم صله ی رحم جا آورده بشه.
2. وقتی مردم دعای در حق خواهر مادر سران می کنن، فقط خواهران یک خانواده رو شامل میشه و اسراف نمی شه.
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388ساعت 18:43  توسط سارا
|
سازندگان شهرهای ژاپن گیاه پزشکان هستند،
سازندگان شهرهای ایران، ستاد امر به معروف و نهی از منکر.
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388ساعت 14:9  توسط سارا
|
مجری: سلام پسرم، بگو ببینم کدوم غذای مامانتو دوست داری؟
پسر: تن ماهی!!
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388ساعت 0:9  توسط سارا
|
بابام و داداشم و دادمادمون و من باهم از خرید وسیله ای برای خونه ی خواهرم برمی گشتیم. بین راه بابام جلوی یک نونوایی نگه داشت که من و برادرم پیاده شیم و چند تایی نون تازه بگیریم.
چند دقیقه ای تو صف نونوایی ایستاده بودیم که برادرم بهم گفت: سرده تو برگرد تو ماشین من نونا رو می گیرم و میام. وارد ماشین که شدم وسط مکالمه ی ناتمام پدرم و دامادمون بود.
دامادمون: بعد از یک نفر دیگه نوبت سهرابه.
پدرم: سکوت.
من که اصلا حواسم نبود برادرم تو صف نونواییه و دامادمون از آینه داره نوبت برادرم رو م پاد بی مقدمه گفتم: نه نوبتی نیست، هرکس زودتر مورد مناسبش رو پیدا کنه، می تونه ازدواج کنه. من اصراری ندارم زودتر از سهراب ازدواج کنم.
بعد از گفته ام بلافاصله یادم افتاد که موضوع سر نون خریدنه، کلی ضایع شدم و سعی کردم چیزی به روم نیارم و مساله رو به فراموشی بسپرم.
بابام که کلا سر این موضوعها زیاد نمی خنده ولی دامادمون فکر کنم به زور خودش رو نگه داشته بود...
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388ساعت 16:39  توسط سارا
|